تبليغاتX
2zari




اي سلام ِروزهاي بي جواب،

ازكدام مي گذري

كوچه ها را، 

كه ما را جوابي نيامد.

 

نكند،

خيالِ حرف ها

تو را

پرانده ازاين آسمان.

اي سلام،

اي خداحافظ به اميد ديدار

كي مي روي و

نمي آيد اين روزها

بگذرد.

 

سينه ي خسته ام را

بغض كرده ابري،

سنگين مي شود هر بار.

 

از كدام رفته راهي مي آيي؟

كه بيايم سر قرار،

قرارم را گم كنم.

‌....

اي سلام ِ تو بيهوده،

بي جواب.

آرزو دارم ببينمت،

قبل از اين كه مرگ

با دوربينش

 عكس مرا بگيرد. 
+ نوشته شده در 87/08/21ساعت 12 توسط پسرک |




اين تلخ ِ روزها ،

اين روزهاي شيرين ِ فكر

اين فكر هاي لعنتي

اين لعنتي ،

دوباره ام نديد.

 

و پوستم را غلفتي كند

زير پايش انداخت .

 

اين ثانيه هاي ناجور

اين غلط بزرگ املايي

"زندگي گاهي شبيه خوشبختي است "

كه هر هزار سال نوري

به سرعت برق

از بالاي سرت مي گذرد

و خوشبخت تو هستي

كه در خوابي ناز

فرو رفته اي.

 

اين روزها

كسي برايم هديه مي آورد

با لباس هاي شيك و

بوي ادكلن.

 

 

 

 

1387/4/9

 

+ نوشته شده در 87/04/09ساعت 10 توسط پسرک |

این قسمتی از شعر تازه ای است که برایتان می نویسمش:

 

نه از سر جالیز فکر ،

که از انتهای گندم زار بیهودگی ام

از ترس تنهایی اش

با همه کلاغان سیاه

طرح دوستی ریخت.

 

تا سرِ شانه هایش

لانه گنجشگان باشد و

کلاه حصیری اش

سایه بان قمری ها.

 

............................۸۷/۳/۲۲ 

 

+ نوشته شده در 87/03/22ساعت 17 توسط پسرک |

در پرسه های روزانه ی اینترنتی

تا کلمات جستجو گر ذهن ،

پریشان و خالی

وبلاگ های بی محتوا

فکرهایی بي دلیل.

 

از خدا

تا خاک سرخ،

از سبز لنزهای چشم سیاه ،

تا شب ِ کویر

در پرسه های همیشگی ام

تو.

 پيداست

آخرين ثانيه هاي فكر

تا آخر اين خط

قطع خواهد شد...................

 

 

+ نوشته شده در 87/02/18ساعت 10 توسط پسرک |

مرگ رنگ ها

 

 

 سهراب سپهری در پانزدهم مهرماه سال 1307  در کاشان به دنیا آمد . در خرداد 1309  دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان  خیام ، کاشان به پایان رساند و در خرداد  1322 موفق به پایان دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی سابق درکاشان شد

خرداد  1324  همزمان با به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران در تهران از سوی وی بود . سهراب سپهری در آذر 1325 به استخدام  اداره  فرهنگ ( آموزش و پرورش ) در آمد و در شهریور 1327  از اداره فرهنگ استعفا داد

وی در شهریور  1327 با شرکت در امتحانات ششم ادبی به دریافت دیپلم کامل دبیرستان نائل شد و در مهر ماه سال 1327       به تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه  تهران پرداخت .  

این شاعر و نقاش بلندآوازه ایرانی که بسیاری از هم نسلان و نسلهای بعد از خود را تحت تاثیر تفکر و فضای شعری خود قرار داد ، در سال 1327 به استخدام شرکت نفت درتهران در آمد اما در یک سال بعد یعنی : 1328 از این شرکت استعفا داد ، این در حالی بود که هنوز چیزی بیشتر از هشت ماه و اندی از حضور وی در آنجا نگذشته بود

در سال 1330 با اراده و پشتکار ادبی به انتشار اولین مجموعه اشعارش " مرگ رنگ " دست زد ، خرداد  1332 با به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا توسط وی توام بود ، این شاعر توانست با اخذ مدرک  لیسانس  و احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه اول علمی توجه بسیاری را به خود جلب کند .

به گزارش مهر ، سال  1332 سال  آغاز کار وی  به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت درتهران بود و سال  1332      شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران حضور یافت و تابلوهای خود را به معرض نمایش هنردوستان و هنرجویان گذارد .  

در سال  1332 به انتشار دومین مجموعه اشعارش با عنوان " زندگی خوابها " اقدام کرد و در آذر ماه سال 1333 در اداره کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) کار خود را آغاز کرد

 



بیان اجمالی سایر مقاطع زندگی این شاعر و نقاش معاصر ایرانی :  

مهر   1334   ترجمه اشعار ژاپنی در مجله " سخن " ، مرداد    1336   سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس و لندن ،  نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته  لیتوگرافی ( چاپ سنگی ) ، فروردین  1337  شرکت در اولین بینال تهران ،  1337 سفر دو ماهه از پاریس به رم ، خرداد  1337  شرکت در بینال ونیز ،  1337 بازگشت به ایران ، 1337 آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی  با سمت سرپرستی سمعی و بصری ، فروردین  1339 شرکت در بینال دوم تهران .دریافت جایزه اول هنرهای زیبا ،  مرداد    1339   مسافرت به توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی  چوب . بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن  1340 توقف درهند در راه بازگشت به ایران . تماشای اگره و تاج محل اردیبهشت  1340 ، برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی ، تهران  ،  1340   انتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود با عنوان " آواز آفتاب " ، مهر  1340 آغاز تدریس در هنر کده هنرهای تزیینی ، تهران ، 1340  انتشار مجموعه دیگری از اشعار خود با عنوان " شرق اندوه " ، اسفند  1340 کناره گیری از مشاغل دولتی به طور کلی ، خرداد 1341 برگزاری یک نمایشگاه  انفرادی در تالار فرهنگ ، دی  1341  برگزاری نمایشگاه انفرادی درتالار فرهنگ ، 1342   شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری گیل -  گمش - تهران ، تیر 1342 برگزاری نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان ، دروس ، تهران ، 1342  شرکت در بینال سان پاولو ، برزیل ،  1342  شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصر ایران ، موزه بندر لوهاور ، فرانسه 1342 شرکت در نمایشگاه گروهی گپالری نیالا ، تهران ، 1342 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری صبا ،  سفر به پاکستان ( تماشای لاهور و پیشاور) ، سفر به افغانستان اقامت در کابل ) بازگشت به تهران ، 1344  شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری بورگز ،  1344 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز ، آبان 1344 انتشار شعربلند " صدای پای آب " در فصلنامه " آرش " 1344  سفر به اروپا (مونیخ و لندن ) . بازگشت به ایران ، 1345 سفر به اروپا ( فرانسه ، اسپانیا ، هلند ، ایتالیا ، اتریش ) .بازگشت به ایران ، 1345 انتشار شعر بلند " مسافر " در فصلنامه " آرش " ، بهمن  1346 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ،  بهمن 1346  انتشار مجموعه اشعار " حجم سبز "  توسط انتشارات روزن ، بهمن 1346 برگزاری شب شعر سپهری در گالری روزن ،  1347  شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری مس 1347  ،  شرکت در نمایشگاه فستیوال روایان  ، فرانسه ، خرداد 1347 شرکت درنمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ انستیتوگوته ، شهریور1347 شرکت در یک نمایشگاه گروهی در دانشگاه شیراز ، 1348 شرکت در فستیوال بین المللی نقاشی در فرانسه و اخذ امتیاز مخصوص ،  1349  سفر به امریکا  اقامت در لانگ آیلند . شرکت در یک  نمایشگاه  گروهی در شهر " بریج همپتن " . بازگشت به ایران پس از هفت ماه اقامت در نیویورک . سفردوباره به  آمریکا  ، 1350 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک ،  بازگشت به ایران ، 1350 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی درگالری سیروس ، پاریس ، 1351     انتقال نمایشگاه گالری سیروس به گالری سیحون ، تهران ،  1352 برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در گالری سیحون  1352  سفربه پاریس و اقامت در " کوی بین المللی هنرها " ، 1353  سفر به یونان و مصر ، بازگشت به ایران
دی 1353  شرکت در غرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی ،  1354برگزاری یک نمایشگاه انفرادین در گالری سیحون ، خرداد  1355  شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در " بازار هنر " ، سوئیس ، خرداد  1356  انتشار هشت کتاب  شامل مجموعه اشعار نشر شده سپهری به اضافه مجموعه " ماهیچ ، ما نگاه " توسط کتابخانه طهوری ، تهران ، 1357     برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ، خرداد  1358  تجدید چاپ " هشت کتاب " دی  1358 مسافرت به انگلستان برای درمان بیماری سرطان خون ، اسفند 1358 بازگشت به ایران ، اردیبهشت  1359  مرگ دربیمارستان پارس ، تهران .دفن روز بعد در صحن امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال ، کاشان

 

 

+ نوشته شده در 87/02/04ساعت 11 توسط پسرک |

 

گنادی آیگی ( 1934-2006)
گنادي آيگي شاعر روسي در فوريه دوهزار و شش چشم از جهان بست. آيگي با الهام از زبان مادري اش شواسکی ، که تر کيبي از زبان ترکي مغولي و زبان اوگري است و به توصيه ي ِ بوريس ياسترناک به سرودن شعر به زبان روسي پرداخت . ياسترناک معتقد بود که نوشتن به زباني که کمتر از دو میلیون نفر بدان سخن مي گويند ، بيهوده است و بدينروي آيگي را تشويق به نوشتن به زبان روسي کرد. آيگي گفته ي ياسترناک را به جان دل خريد و آثار ارزنده اي از خود به زبان روسي به جاي گذاشت. در سالهاي اخير نام او همواره در لیست نامزد هاي جايزه ي نوبل آمده است.
وجه تمايز شعر آيگي آميختن انديشه ي قبيله ايش با زبان روسي و در غالبي مدرن- مي باشد. او شاعر آوانگارد است ، اما بقول تومي اولوفسون شاعر و استاد ادبيات زبان سوئدي ، گاهي به دشوار ي مي توان مرز ميان زبان و تصاوير شواسکی را از سوررئاليسم فرانسوي در اشعار او تشخيص داد. آثار آيگي تا سال 1991 در کشور شوروي اجازه چاپ نداشت.
اولين مجموعه شعر او به زبان روسي « شعر هاي 1954 -1971 » در سال 1975 در مونچن آلمان توسط "نشر تبعيد " به چاپ رسيد. دومين اثر ش « زمستان علامت زده » به سال 1982 در پاريس چاپ شد.
لبالب -
همه چيز
چيزي درين ميان مي جنبد ، آهسته
تنگاتنگ ِ من
مثل ِ خيل ي خوکان آبي
با يقه هاي خيس و بالهاي سنگين :
نوري مي درخشد و
مستحيل مي شود
اينهمه
در سوت و نورافکن ها...
2
به من تبسمي بزن
فقط زانروي که واژه هاي بر لبم را
مي فهمم
و آنچه که مي توانم به تو گفت ، تنها همين ست :
صندلي ، برف ، مژه ها ، لامپ
و دست هايم که
ساده و دورند ،
آنجا ، آنسويشان
قاب پنجره اي کاغذي
رقص دانه هاي برف بر تيرک چراغ ،
از روزگار کودکی ...
تا ما به ياد خواهيم داشت
دانه ها خواهند رقصيد
با تو
روي زمين
سخن خواهند گفت
من
روزي دانه هاي سفيد را ديده ام-
واقعي بودند
و چشمهايم را براي ديگر باز نکردن ،
بستم
حالا جرقه هاي سفيد مي رقصند
و من
نمي توانم
آرامشان کنم.

 

 

+ نوشته شده در 87/01/24ساعت 8 توسط پسرک |

سلام

روزهای می گذرد و اینسان نگاه توست سرشار از ضمختی و پریشانی و سکوت ......

 

 

مینو هراتی

 

سیلویا پلات، نویسنده / شاعر امریکایی پس از خودکشی در سال 1963 تبدیل به تمثالی از زن شده است که در آمیختن زندگی شخصی و زیست ِ هنرمندانه در گیر و ستیز است. اما در یادداشت های روزانه ی او، جز جانی آزاردیده؛ با فردی بی نهایت وفادار به ادبیات رو به رو می شویم. و این نمونه است.  

"شاید هرگز خوش بخت نشوم، اما امشب شادم." این نخستین جمله از یادداشت های روزانه است که سیلویا پلات در 18 ساله گی و به سال 1950 نوشته است. خسته از کار روزانه ی نشای توت فرنگی، ادامه می دهد: "حالا می فهمم آدم ها چه گونه بی کتاب و بی درس می توانند زندگی کنند." دمی می خواهد این گونه باشد، اما تنها دمی. در برگ بعد می نویسد: "من آدم ها را دوست دارم، همان سان که جمع کننده ی تمبر آلبوم هاش را." همه چیزی دست مایه است برای او، برای نگاه و مطالعه ی واقع گرایانه ی خود، برای شرح و برای (امیدوار باشیم) داستان ها و شعرها.

دفتر یادداشت های روزانه گردآوری یادداشت هایی است از جان ِ ناآرامی که فریاد می کشد و آرزوی مدام ِ نوشتن و انتشار دارد، هم زمان و مدام می ترسد از نتوانستن، از دست رد خوردن. رضایت در کار سیلویا پلات نیست. ناآرام است، شاد است، خشمگین است، افسرده است، انباشته از تردید، وهم و ترس. و در هر برگی از یادداشت های اثری از این احساسات دیده می شود.

ماه عسل، هم راه همسرش تد هیوز به اسپانیا می رود. می نویسد: "هم سری خوب، زیبا و بسی بسیار باهوش است. در سلامت جسمی و روحی کامل. (...) آرام با هم بیدار می شویم." تا در بند بعدی، پس از درگیری لفظی آه از نهادش برآید و پرشور از دردی گله کند که چونان چاقوی تیزی به تن اش فرو می رود: "تنها، بیش و بیش تر از همیشه تنها."

یادداشت های روزانه سیلویا پلات، که از دهه ی هفتاد سده ی پیش حضور سنگین و تمثال واره ای در هنر شعر دارد، شرح دوازده سال درگیری است با افسرده گی، زندانی ِ زناشویی و مراقبت بودن، نوشتن، زیستن و دوست داشتن. شرحی از هجده ساله گی تا زمان خودکشی در سی ساله گی. 

این یادداشت ها به منظور چاپ نوشته نشده اند و تفاوتی ندارند با یک جانبه گی، صراحت و شرح بسیار خصوصی احساسات در یادداشت های روزانه ی معمول. اما در عین حال شیوه ی خاص دارند. پلات از مسایل آشنا؛ جار و جنجال با دوستان، سکس، کار، زناشویی و نگرانی ها می نویسد، اما با دقت و موشکافی ِ نمونه وار. یادداشت روزانه، دفتر تمرین ِ اوست. او شکل و شیوه را تجربه می کند، طرح شعر و داستان می ریزد و تردیدهاش در موضوع رمان را شرح می دهد. این یادداشت ها تو را به تماشای جذاب زندگی درونی کسی می برند که در حال شدن است. شدن ِ نویسنده و شاعری بزرگ.

به زمانی که درگیر زندگی است نمی نویسد. در ماه های پیش از ازدواج با هیوز نمی نویسد و در سال پس از اقدام به خودکشی در 1953 نیز یادداشتی ننوشته است. سیلویا پلات درست در زمان ِ پرهیجان و انباشته از روی داد، دست به قلم نبرده است. درست پیش از دومین اقدام (موفق) به خودکشی در 1963 بسیار نوشته است، اما این هم در دست رس ِ ما نیست. تد هیوز یکی از دفترها را نابود کرد، به این دلیل که فرزندان شان هرگز آن را نخوانند و چند دفتر نیز گم شد.

تازه در سال 2000، نمونه ی سانسور نشده ی یادداشت های مانده منتشر شد.  بخش کوتاه نشده ی دیدار با تد هیوز در جشن کمبریج به سال 1956 که تد لب سیلویا را می بوسد و او گونه اش را گاز می گیرد. و نیز بخش یادداشت های دیدار با روان کاو، دکتر راث بوشر (Dr.Ruth Beuscher) در 1958 و 1959. همان روان پزشک ِ پیشین که در 1953 بر درمان با شوک الکتریکی سیلویا پلات نظارت داشت.

دکنر بوشر به زمان گفت و گو درمانی به سیلویا می گوید: "به تو اجازه می دهم تا از مادرت نفرت داشته باشی." و سیلویا پلات در برگ های بعد با خشم از مادرش می نویسد که زیاده خواه و فداکار بود و "کشنده هم چون مار کبرا" و "جانور خون خواری بر دوپا". این برگ ها تا 2013 باید در صندوق بسته می ماندند، اما تد هیوز پیش از مرگ در 1998 آن را از صندوق بیرون کشید. این بخش، ترجمان بی نظیر زیبایی از خشم نویسنده اش هستند. 

پلات ناخواسته، انتظار مادر را درونی و برآورده می کند. مادر به گونه ی وحشت ناکی دقیق و کمال خواه بود، در همه چیزی. مرد باید ایده آل باشد، خانه روفته و تمیز، غذا خوش مزه و شعر و داستان باید چاپ شوند و چه به تر در "نیویورکر" (The New Yorker). خود می نویسد: "کار ناجی است، کار آزادگر است".

تلاش مدام برای زندگی به تر، نومیدی حاصل از نرسیدن، تردید در معنای زیستن که مدام رخ می نماید، به گونه ی کم نظیری الهام بخش شده است. پلات کار می کند و کار می کند، بی اعتنا به همه ی دست ردی که می خورد. اگر کاری چاپ شود، دمی راضی است، تا پس از آن خود را بیش تر بالا بکشد. نقدهای سخت گیرانه و ستایش آمیز می نویسد. درباره ی ویرجینیا وولف، که دفتر یادداشت روزانه اش کمک بسیاری به او رسانده است: "کتاب های او کار مرا مشکل کرده اند!"، درباره ی دی.اچ. لاورنس و درباره ی شاعران هم نسل اش آدریان ریچ و آن سکستون.  

پلات نوشته است که زندگی اش، ترکیبی است از زندگی های کوچک و ستیز ِ مدام این زندگی ها. شخصیت های فعال همین زندگی های کوچک را در این یادداشت ها می بینیم: فرزند زود درگذشته، پدر اندوه گین، دختر ِ مادر-"خون خوار" نفرت انگیز، شاعره ای که به یاری ِ معشوق به آفرینش می پردازد، همسری که در خانه داری و مراقبت محبوس است و جنبش فمینسم دیر به دادش رسیده است، معشوق زخم خورده و خیانت دیده که به انتقام روی می کند. برای شناختن سیلویا پلات می توان به همه ی نوشته ها رجوع کرد؛ از "نامه های تولد" (Birthday Letters) تد هیوز تا نوشته های بی شمار دیگران. اما می توان همه را یک سو نهاد و تنها به نوشته های خود او رجوع کرد.

قدر کار ِ سیلویا پلات به بهانه ی شباهت به خودزندگی نامه نویسی و شعر اعترافی و محبوبیت به خاطر زندگی ملودراماتیک خود شاعر زیاد جدی گرفته نشده است. یا به تر بگوییم قدر آن در حد قدری که دارد، دانسته نشده است. یادداشت های روزانه چیزی از حقیقت زندگی ملودرام سیلویا پلات نمی کاهد، اما نمونه ای دست نخورده و ناب به دست می دهد. این یادداشت ها نشان می دهند که پلات، مستقیم و غیرمستقیم، شاعری نابغه است. کسی که مدام و خسته گی ناپذیر دست مایه ها را ورز می داد و کار می کرد تا داستان هایی به نهایت سرد و شفاف و شعرهای پرشور و سرشار از تصویر برای خواندن ِ ما بگذارد.

 

سیلویا پلات

The Dead by Sylvia Plath

 

Revolving loops of solar speed

Couched in cauls of clay as in holy robes

Dead men render love and war no heed

Lulled in the ample womb of the full-tilt globe

 

No spiritual Caesers are these dead

They want no proud paternal kingdom come

And when at last they blunder into bed

World-wrecked, they seek only oblivion

 

Rolled round with goodly loam and cradled deep,

These bone shanks will not wake immaculate

To trumpet-topping dawn of doomstuck day:

They loll forever in colossal sleep:

From their fond final, infamous decay.

 

 

"مردگان"

 

با مدار بضه وار خورشیدی یازیده چنگ

فرو هشته به زهدان ِ چون ردایی را مانند

نهفته در بطن فراخ این گوی پرشتاب

نیست انسان مرده را سودای عشق و جنگ

 

نه شاهان لاهوتی اند این خیل مردگان

حکمرانی بشکوه الاهی را در انتظار

بل چو بشتابند به اقدام سستسی جانب بستر

جویای نسیانند دل خسته از جهان

 

محصور و زرف آرمیده به گهوارهء زیبای خاک و برگ

این ساقهای استخوانی را نبود یارای رستخیز

 تا تن فراز کنند معصومانه با صلای فریشتهء مرگ

در آخر الزمان

 

تا جاودان ستان بمانند در خوابی چنین شگرف

بهت فرشتگان هراسان و خشم خدای لایزال

هیچ یک نیارند رهانی دشان از پنجهء زوال

 

 

 

+ نوشته شده در 87/01/18ساعت 8 توسط پسرک |

 

  

 

هر چه می مانم

نبودی،

شاید فردا بیایی

تا فرداها آرزو کرده ام.

 

دلم را

به چند خاطره خوش می کنم

می ریزد پایین

زنده می شوم ،

دوباره می مانم.

 

می آیم

تو نه می آیی و

 نه از یاد می روی

هر چه نمی بینمت

انگار بیشتر عاشقت شده ام

می شناسمت.

 

دلخوشی هایم کم نمی شود

صبرم چرا.

 

مطمئنم که می دانی

ایوب نیستم.

 

+ نوشته شده در 86/06/19ساعت 14 توسط پسرک |

 

 

و تمام غم های عالم

 

خودش را روی من خراب کرد.

 

+ نوشته شده در 86/05/11ساعت 9 توسط پسرک |

 

رفتن ، مصدری پر از درد

 

 

برای الیاس علوی و سلمان آبجام

رفتم ، رفتی ، رفت .......

 

با هر چه بیاید و بنشیند معنای دل انگیزی ندارد. به الیاس فکر می کنم که رفتن را صرف کرده و حالا دلش عرقه ی غم است و به سلمان که رفتن را با باری از اندوه و غمباره ای از عشق آمیخته و نمی دانم که خودش را دلش را و یا ....انگار همه چیزش را در رفتن صرف کرده.

طبیعت است یا مزاج آنی و خام. از هر چه می آید و هر چه هست طعم تلخی می دهد و گس است. یک انفجار درونی ، یک رنج مقدس که تو را منزوی و ناآرام می کند.

اما احساسم به من می گوید که گاهی رنج چیزی فراتر از لذت است.

در زندگی بارها و بارها با رفتن دست و پنجه نرم کرده ام و هربار فکرش رمق رفتن را از من گرفته و نرفته ام. اما گاه از سر یک احساس بلند و درونی دلم می خواهد بروم . این ذات آدمی است که دلش می خواهد طعم همه چیز را بچشد . درد را لمس کند و یا شاید بماند و هیچ وقت بر نگردد.......

 

خواسته یا ناخواسته می خواهم درد رفتن را تجربه کنم . هر چند تلخ و غم آلود و کسی از آن سوی آیینه ها دلداریم بدهد که غمت جریان یک احساس آلوده به زندگی است.....

حالا هر جا که هستی ، زمزمه عاشقانه و معناگرانه ای روحت را جلا می دهد.

چشم هایت را ببند و مطمئن باش که در آبی آسمان بالای سرت لبخند مهربانانه ای تو را می نگرد.

+ نوشته شده در 86/04/14ساعت 12 توسط پسرک |